تبلیغات
...و خدایی که در این نزدیکی ست
 
 
 

آیینه...

نویسنده : سیما | تاریخ : 21:10 - دوشنبه 19 مهر 1389

برگ ها از شاخه می افتاد،

من،تنهای تنها، راه می رفتم

در كنار بركه ای،

پوشیده از باران برگ

شاید این افسوس را با باد می گفتم:

آه،این آیینه را

این برگهای خشك،پوشانده ست.

آن صفا،آن روشنایی

در غبار تیرگی مانده ست

تا كجا مهر بهاران،

پرده از رخسار این آیینه بردارد

چهره ی او را به دست نور بسپارد...

شاید این فریاد را با خویش می گفتم:

باید این آیینه را از ظلم این ظلمت،

رهایی داد.

چهره ی او را به لبخند امیدی تازه

از نو روشنایی داد.

عشق باید پرده از رخسار این آیینه بردارد

چهره ی او را به دست نور بسپارد.




برچسب ها : شعر ,
دسته بندی : شعر ,
 

آخرین مطالب

» گاهی سخت میشود... ( دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 )
» انصاف نیست.... ( یکشنبه 7 دی 1393 )
» یلدا مبارک... ( یکشنبه 30 آذر 1393 )
» به نقطه ی ما شدن که رسیدی... ( پنجشنبه 24 مهر 1393 )
» پاییز می آید... ( چهارشنبه 2 مهر 1393 )
» قاصدک ها به تو خواهند گفت... ( دوشنبه 9 تیر 1393 )
» تنها، منتظرم... ( دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 )
» دوستت دارم ای مهربانِ پر صلابت، پدر... ( سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 )
» مادرم...به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم ( یکشنبه 31 فروردین 1393 )
» كاروان گل ( شنبه 9 فروردین 1393 )
» منتظر خواهم ماند ... ( پنجشنبه 22 اسفند 1392 )
» یک روز... ( چهارشنبه 23 بهمن 1392 )
» روزگار خود را چگونه میگذرانید؟ ( یکشنبه 22 دی 1392 )
» کاش گاهی مرد بودم...! ( جمعه 22 آذر 1392 )
» هوای پاییز...! ( دوشنبه 4 آذر 1392 )
» اگر پاییز بودم... ( شنبه 18 آبان 1392 )
» هرگز نخواب کوروش ( سه شنبه 7 آبان 1392 )
» همانند ماهی ( پنجشنبه 25 مهر 1392 )
» نوری در تاریکی ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
» پاییز ( شنبه 6 مهر 1392 )